رمان قمار سرنوشت کامل

رمان قمار سرنوشت-قسمت آخر

زیرچشمی نگاهی به امید میندازم که با غذاش داره بازی می کنه … حالا واسه من عذاب وجدان گرفته که چی؟ … کم تو این سه روز چپ رفت راست رفت از همه چیز اشکال گرفت و بداخلاقی کرد … باید واسه یک شام خوردن دور هم هی التماسش می کردیم … حالا آقا اینجا نشسته با غذا نخوردن می خواد چی رو ثابت کنه … حقشه که الان حالشو بگیرم … خودم رو مظلوم می کنم و بدون این که سرم رو بالا بگیرم با آه سوزناکی می گم :
چقدر جای فرحناز خالیه نه ؟ …
سنگینی نگاه امید رو روی خودم حس می کنم ولی اصلا” به روی خودم نمیارم … صدای عصبیش رو می شنوم :

اگه غذات رو خوردی پاشو برو تو اتاقت …
سری تکون می دم و همینطور که دارم بلند می شم می گم :

سرور خانم از اون کیکای فرحناز بازم توی یخچال هست ؟ …
امید نیم خیز می شه و می گه : سوگل میری یا بیام ؟
سریع از آشپزخونه بیرون می رم ولی قبل از این که امید سرجاش بشینه سرمو داخل میارم و می گم : 

راستی سرور خانم بهتون گفتم فرحناز ازم دع ….
قبل از این که جملمو تموم کنم با دیدن امید که به طرفم خیز برداشت جیغی می کشم و به طرف پله ها فرار می کنم و در همون حال سعی می کنم خنده شیطانیم رو تو خودم خفه کنم … بالای پله ها خم می شم و امید رو می بینم که در حالی که سیگاری واسه خودش روشن می کرد بدون توجه به غرولندهای سرور خانم که از آشپزخونه شنیده می شد روی صندلی ای نشست و در سکوت به دودهای سیگارش خیره شد ….


***

نمی دونم چرا انقدر نسبت به فرحناز احساس نزدیکی می کنم … شاید چون مادر امیده و اصلا” با اون چیزی که تو برخورد اول دیدمش فرق می کنه … باهام خیلی مهربون و خون گرمه …
از عصری که از مستخدم منزلش شنیدم حالش بدتر شده و تو بیمارستان بستریه اصلا” یک لحظه هم آروم و قرار ندارم … چقدر دلم می خواد برم ببینمش ولی چه جوری … اگه به فرحناز قول نداده بودم و منو قسم نداده بود حتما” به امید می گفتم … ولی چه فایده بازم مطمئنم انقدر لجباز و یکدنده است که بهم اجازه نمی ده که برم ببینمش … ولی خوب شاید بتونم از سرور خانم بخوام بهم کمک کنه … اگه بتونم راضیش ….
-چیزی شده ؟ …
با شنیدن صدای امید از جا می پرم … دستمو روی قلبم که به سرعت می زنه میذارم
_وای خدا ترسیدم … تو اینجا چی کار می کنی ؟…
مشکوک نگام می کنه :
تو به چی فکر می کردی که انقدر ترسیدی ؟ …
حرصم می گیره خوبه والله دیگه واسه فکر کردن هم باید ازش اجازه بگیرم … با حرص بلند می شم و بی هیچ حرفی در مقابل چشمان متعجبش می رم طرف آشپزخونه … اگه بتونم روی سرور خانم کار کنم …

_وای دختر ببین منو به چه دردسرهایی میندازی؟! … حالا می خوای چی جوابشو بدی هان ؟ …
در حالی که سعی می کنم اضطرابم رو پنهون کنم می گم : خب…خب….شاید هنوز نیومده باشه …
نگاه عاقل اندر سفیهی بهم می کنه : ماشین به این گندگی رو جلوی در نمی بینی ؟ … خدایا این بچه است من چرا عقلم رو دادم دست این
بعد بهم می توپه : حالا اینجا وایسادی که چی ؟ … می خوای عصبانی ترش کنی …. راه بیفت بریم تو …
احساس می کنم قلبم داره از جاش کنده می شه … با قدم های لرزان پشت سر سرور خانم راه می افتم … اصلا” فکرش و نمی کردم … هیچ وقت این ساعت روز خونه نمی اومد … خدا یا خواهش می کنم کاری کن نیومده باشه خواهش می کنم …
با دیدن چراغ های خاموش ویلا نفس راحتی می کشم : وای سرور خانم منو کشتی می بینی که نیومده … تمام چراغ های ویلا خاموشه …
قبل از این که سرور خانم حرفی بزنه با باز شدن در سالن رنگ از روم می پره … نگاه عصبانی امید روم…انگار لال شدم …
سرور خانم زودتر از من خودش رو جمع و جور می کنه : امید تو اینجا چی کار می کنی ؟ چی شد این وقت روز خونه ای ؟ …
امید بدون این که جوابی بده هنوز نگاه خیرش روی منه … سعی می کنم به میل زیادم برای فرار کردن و رفتن توی اتاقم غلبه کنم … دوباره صدای سرور خانم شنیده می شه :بیرون یه خورده خرید داشتم … سوگل هم حوصلش سر رفته بود بردمش یک کم دلش باز شه … تازه رفته بودیم …
بالاخره صدای امید شنیده می شه که با لحن سردی بدون این که نگاش رو ازم برداره می گه : چند ساعت پشت سر هم دارم با خونه تماس می گیرم کسی گوشی رو بر نمی داره … دو ساعت تمام اینجا نشستم تا شماها تشریف بیارین … اون وقت می گین تازه رفته بودین بیرون
و بعد در حالی که با دست بهم اشاره می کنه به طرفش برم بدون این که اجازه حرف دیگه ای به سرور خانم بده می گه : شما دخالت نکنید به اندازه کافی شنیدم
و بعد با عصبانیت بهم می توپه : منتظر چی هستی ؟ … زود بیا این جا …
انگار پاهام به زمین چسبیده … نمی خوام به طرفش برم … خودشم فهمیده چون با عصبانیت به طرفم میاد و در حالی که بازوم رو می گیره منو به سمت پله ها هل می ده … همونطور که دارم از پله ها بالا می رم بر می گردم به عقب و با التماس به سرور خانم نگاه می کنم که بلاتکلیف پایین پله ها ایستاده و ما رو نگاه می کنه …

حالا چیکار کنم ؟ … نگاهی به امید میندازم که چند پله عقبتر از من به دنبالم داره بالا میاد … تو یه لحظه تصمیم می گیرم و به سرعت به سمت اتاقم می دوم .. قبل از این که بخوام در اتاقم رو باز کنم دستای امید رو روی بازوم حس می کنم … جیغی می کشم و سعی می کنم خودم رو ازش جدا کنم … بی هیچ حرفی منو تو اتاق هل می ده و در حالی که در رو می بنده با خونسردی دلهره آوری به در بسته اتاقم تکیه می ده و بهم خیره می شه …
سعی می کنم به سرعت یه دلیل قانع کننه واسش پیدا کنم ولی چطوری اونم وقتی که مثل موشی که تو تله افتاده زیر نگاش راه به جایی ندارم … انگار صبرش تموم شده چون ناگهان با حالت عصبی تکیه اش رو از در می گیره و قدمی به طرفم برمی داره …
دستام رو جلوی خودم می گیرم و به سرعت می گم : توضیح می دم امید … قسم می خورم تمام مدت با سرور خانم بودم … باور کن …
دستی به صورتش می کشه : کجا ؟ …
فرصتی واسه فکر کردن ندارم پس به ناچار همون حرف سرور خانم رو تکرار می کنم : رفتیم خرید …
ولی قبل از این که فرصت ادامه داشته باشم میون حرفم می پره : خوب انگار خودت دوست نداری با زبون خوش باهات رفتار کنم … باشه من روش های دیگه هم واسه به حرف دراوردن تو بلدم …
قبل از این که قدمی به طرفم برداره از ترس با صدایی که به فریاد بی شباهت نیست می گم : رفتیم ملاقات فرحناز بیمارستان …
با چشای گرد شده انگار خشکش می زنه … ولی بعد پوزخندی می زنه : باشه باور کردم …
لعنتی … قبل از این که بخواد دوباره به طرفم بیاد به سرعت می گم : می تونی به خونه اش زنگ بزنی و از مستخدمش بپرسی … اصلا” خودم می برمت بیمارستان تا با چشای خودت ببینیش …
بهش نگاه می کنم … انگار حرفام رو باور کرده ولی باز با یکدندگی و لجبازی همیشگی می گه : خب که چی ؟ … این وسط تو چیکاره بودی که پاشدی رفتی اونجا ها ؟ …
با حرص می گم : من به فرحناز مدیونم … توی اون ماجرا اون خیلی واسم زحمت کشید چه تو بیمارستان و چه اون چند روز توی خونه … نمی تونستم وقتی انقدر مریضه یک احوالپرسی ساده هم ازش نکنم …
با فریادی که باعث شد رنگ از روم بپره می گه : با اجازه کی ؟ …
به طرفم میاد و در حالی که منو به دیوار می چسبونه دوباره با تحکم می گه : کی بهت اجازه داد یواشکی و سرخود بری دیدنش ؟ … مگه تو نمی دونستی من ازش خوشم نمیاد … من چند بار بهت گفتم دوست ندارم رابطه صمیمی باهاش برقرار کنی, گفتم یا نه ؟ … چرا هر بار باعث می شی که من از دادن آزادی به تو پشیمون بشم هان ؟ … جواب منو بده …
در حالی که جرات نگاه کردن به صورت عصبانی اش رو ندارم می گم : ولی اون مادرته … الان بهت نیاز داره …
با فریاد حرفم رو قطع می کنه : نشنیدی چی گفتم ؟ این آخرین باری بود که بهت تذکر دادم دفعه بعد مطمئن باش کاری می کنم که از کرده ی خودت پشیمون بشی … دیگه هم اجازه نداری بهش تلفن کنی یا ببینیش …
و در حالی که روم خم می شد با لحن ترسناکی ادامه داد : سوگل باور کن تو این مسئله اصلا” شوخی ندارم … پس به نفعته حرف گوش کنی و خودت رو به دردسر نندازی
و بعد در حالی که انگشتش به نشانه ی تهدید تکون میداد…..

بدون اینکه فرصت حرف زدن بهم بده رهام می کنه و از اتاق می ره بیرون و در رو محکم بهم می کوبه … از این همه بی منطقی ، ناباور به در بسته اتاقم خیره می شم … ولی با یادآوری نگاه غم زده و افسرده فرحناز که با چه حسرتی با دیدن ما منتظر اومدن امید بود بدون این که خودم هم متوجه بشم به سرعت از اتاق می زنم بیرون و در اتاقش رو به شدت باز می کنم …
متعجب از این رفتار من لحظاتی متعجب کنار پنجره بهت زده به من خیره می شه ولی کمی بعد با اخم ترسناکی بر سرم فریاد می زنه : فکر کردی داری چه غلطی می کنی ؟ … برو بیرون و در رو پشت سرت ببند …
_نمی رم نه تا وقتی که به حرفام گوش بدی … امید اون مریضه .. سرطان پیشرفته داره … دکترها ازش قطع امید کردن …
دیگه نمی تونستم اشکام رو کنترل کنم
_خواهش می کنم امید اون خیلی تنهاست تنها آرزوش اینه که تو ببخشیش..
بهت زده به من خیره شده بود … می دونستم که از شنیدن حرفام شوکه شده … کمی که گذشت در حالی که سعی می کرد خونسردی اش رو حداقل جلوی من حفظ کنه پشت به من کنار پنجره ایستاد :خیلی زود حرفایی که بهت زده بودم رو فراموش کردی … گفتم دیگه نمی خوام حرفی ازش توی این خونه بشنوم … پس قبل از این که پشیمون بشی برو بیرون …
ناباور از این همه بی احساسی با گریه فریاد زدم : تو بی رحم ترین آدمی هستی که تا حالا دیدم … ازت متنفرم امید … ازت متنفرم …
با شنیدن حرفام با صورتی کبود از خشم به طرفم برگشت ولی قبل از این که دستش بهم برسه جیغی می کشم و از اتاق بیرون می زنم و به سرعت پشت سرور خانم که سراسیمه از فریادهای ما بالا اومده بود مخفی می شم … امید با صورت کبود در حالی که نگاه ترسناکش رو به من دوخته جلوی در اتاقش ظاهر می شه :سرور خانم شما دخالت
و در حالی که به طرفم قدم بر می داشت اضافه کرد : می خوام امشب بی رحمی رو بهش نشون بدم تا کاملا” ازم متنفر بشه … بیا اینجا زود … قبل از این که اون روی سگم بالا بیاد … مگه نشنیدی چی گفتم ؟ …
سرور خانم گیج و سردرگم از حرفای ما فریاد زد : بس کنید … خجالت نمی کشید مثل سگ و گربه به جون هم افتادید … این کارا چیه که می کنید
و در حالی که دست امید رو گرفته بود و اونو به زور به طرف اتاقش می کشید به من هم اشاره می کرد خودم رو یه جایی گم و گور کنم … امید با چشای از حدقه دراومده و سرخ از خشم نگاه ترسناکی بهم انداخت و به طرف اتاقش به راه افتاد … با بسته شدن در اتاقش من هم روی زمین وسط راهرو نشستم و اجازه دادم اشکام صورت خیس ام رو خیس تر کنند … صدای هق هقم به حدی بلند بود که مطمئنا” به گوش امید هم می رسید ولی تو این وضعیت اصلا” واسم مهم نبود … فقط نیاز داشتم این بغض سنگین توی گلوم رو که از زمانی که فرحناز رو توی بیمارستان توی اون وضعیت رقت انگیز دیده بودم و مثل غده ای راه نفس کشیدنم رو گرفته بود رو یه جایی خالی کنم … پس تا جایی که تونستم زار زدم و گذاشتم صدای هق هق گریه هام فضای سرد و غمبار خونه رو پر کنه
***

بلند می شم و سرم رو بین دستام می گیرم … سردرد بدی گرفتم که تا وقتی که قرص نخورم تمام تلاشم واسه خواب بی فایده است … نگاهی به ساعت می کنم 3 صبحه … آهی می کشم و پاورچین در اتاق رو باز می کنم و نگاهی به راهرو میندازم … چراغ راهرو خاموش … کورمال کورمال به سمت پله ها میرم و سعی می کنم بی سر و صدا برم پایین …
حالا که قرص خوردم می فهمم چقدر گرسنمه … همینطور که ظرف بزرگ کیک رو از یخچال بیرون میارم با خودم فکر می کنم از کی چیزی نخوردم … از ناهار دیروز … تازه اونم از بس استرس رفتن و ترس از این که نکنه امید از ماجرا بویی ببره رو داشتم که به غیر از چند قاشق چیزی نخوردم … کیک رو روی میز میذارم … انقدر گرسنمه که بدور از چشم سرور خانم تو همون ظرف می افتم به جون کیک … همینطور که تو فکرم سنگینی نگاهی رو روی خودم حس می کنم … سرمو بالا می گیرم و با دیدن امید که به چهارچوب در تکیه داده و بهم نگاه می کنه طوری از جا می پرم که چنگال از دستم می افته و با صدا به زمین می خوره … با خونسردی بدون توجه به من که گوشه ای از ترس خودم رو جمع کردم در حالی که به طرف قهوه ساز می ره می گه :
تو هم می خوای واست درست کنم ؟ …
با چشایی گرد شده بهش زل می زنم … رفتارش عجیبه به خصوص بعد از دعوای شدید سرشبمون … قهوه ساز رو روشن می کنه و روی صندلی لم می ده و در حالی که سیگاری واسه خودش روشن می کنه بی تفاوت به حضور من از پنجره به باغ خیره می شه …
با گیجی بهش نگاه می کنم … چش شده رفتارش طوریه که انگار هیچ بحثی بینمون پیش نیومده … با تعجب متوجه می شم هنوزم لباسای بیرون تنشه و فقط کراواتش رو دراورده پس معلومه که هیچ تلاشی واسه خوابیدن نکرده … یعنی ممکن حرفام روش تاثیر گذاشته باشه …
نمی دونم چقدر بهش زل زده بودم که صداش منو به خودم اورد :
یا بشین یا برو تو اتاقت … خوشم نمیاد مثل طلبکارا بالای سرم بایستی …
خوب پس هنوزم سر جنگ داره … آهی می کشم و خودم رو جمع و جور می کنم … می رم سمت قهوه جوش و دو فنجون قهوه می ریزم و روی میز میذارم و در حالی که سعی می کنم خونسردیم رو حفظ کنم روی صندلی می شینم …
زیر چشمی نگاش می کنم کمی به جلو خم شده و با فنجون قهوه اش بازی می کنه … همینطور که تو فکرم با گیجی بلند می شم و بشقابی کیک جلوش روی میز می ذارم … پوزخندی می زنه و بدون این که نگام کنه می گه :
دیگه ازم متنفر نیستی ؟ …
خجالت می کشم و در حالی که گوشه ی لبمو گاز می گیرم دوباره روی صندلیم می شینم و مثل گناهکارا سرم رو پایین میندازم …
_حالش خوبه ؟ …
با گیجی بهش نگاه می کنم … نگاش هنوز به فنجون توی دستش … می خوام بپرسم کی ولی مسخره است مشخصه که در مورد کی صحبت می کنه …
_نه زیاد …
با بی قراری نگاش رو به باغ می دوزه … می دونم واسش چقدر سخته سوال بپرسه … تا جایی که می تونم چیزایی رو که می دونستم و حرفای دکترش رو به طور خلاصه واسش تعریف می کنم … تمام مدتی که حرف می زنم نگاش خیره به باغ ولی حرکت ناآرام مردمک چشماش می تونست اوج بی قراری و ناآرامیش رو نشون بده …
_امید در حقیقت دکترش گفت اگه با شیمی درمانی موافقت می کرد شاید می شد کاری واسش کرد ولی خودش نخواست و حالا هم فقط سعی می کنند با مسکن و آرام بخش ها دردهاش رو تسکین بدن تا کم تر درد بکشه …
عصبی دستش رو توی موهاش فرو می کنه و با صدای گرفته ای می گه : چرا موافقت نکرد ؟ …
سرم و میندازم پایین … نمی دونم می تونم حرف های فرحناز رو که باهام درد و دل کرده بود رو واسه امید تعریف کنم یا نه ؟ … ولی با یادآوری نگاه آرزومندش تو بیمارستان احساس می کنم اگه بتونم امید رو راضی به دیدنش کنم کارم درسته …
_امید اون بهم گفت که می دونه داره تاوان کاراش رو پس می ده … و هیچ آرزویی تو زندگیش نداره جز این که تو اونو واسه کاراش ببخشی …
با التماس ادامه می دم :
امید اون فقط برای دیدن دوباره تو که داره با بیماریش مبارزه می کنه … دکترا همه ازش قطع امید کردن … خواهش می کنم امید … اگه نگاه حسرت بارش رو دیروز وقتی که واسه ملاقاتش رفته بودیم دیده بودی … اون همش چشمش به در بود که تا تو به دیدنش بری … اون فقط می خواد که تو ببخشیش … خواهش می کنم امید فقط یک بار به دیدنش برو …
در سکوت بلند شد و از آشپزخونه بیرون رفت … از پشت نگاش کردم … شونه های خمیده اش نشون از غم سنگینی بود که روی قلبش … نگام به فنجون قهوه دست نخوردش خیره می مونه …

با دلهره به جلو خم می شم و با دیدن سینه اش که به آرامی بالا و پایین می ره نفس راحتی می کشم و دوباره به صندلی تکیه می دم … چقدر رنجور و ضعیف شده … از اون شب که با امید صحبت کردم چند هفته گذشته … تو این مدت بعضی روزها که دکترش اجازه می داد ساعت ها کنارش می نشستم و به درد و دل هاش گوش می دادم … ولی حالا … با افسوس نگاش می کنم … انگار بهم الهام شده که این روزها آخرین روزهای با هم بودنمون و نگاه دکتر هم مهر تاییدی به افکار من …
با صدای باز شدن در اتاق به عقب برمی گردم … با صدایی گرفته می گه : حالش چطوره ؟ …
سرم رو با تاسف تکون می دم … با شنیدن صدای امید چشای فرحناز باز می شه و به امید نگاه می کنه … سعی می کنه دستش رو تکون بده و به سختی می گه : می خوام باهات صحبت کنم بیا نزدیک تر … سوگل می شه …
سری تکون می دم و همینطور که بلند می شم صورتش رو می بوسم : من بیرون منتظر می مونم …
لبخند بی رمقی می زنه : ممنونم …
وقتی می خوام از در برم بیرون امید رو می بینم که به آرامی و با محبت کنارش روی تخت می شینه و دستاش رو توی دست خودش می گیره … لبخندی از سر آسودگی می زنم و از اتاق خارج می شم …
***
سرور خانم با صدای سوزناکی در حال خواندن قرآن … ولی نگاه من به انگشتر توی دستمه … یک هفته گذشته … هنوزم باورش واسم سخته … اون روز که از اتاق بیرون رفتم هیچ فکرشو نمی کردم که فرحناز می خواد در این مورد با امید صحبت کنه … همون شب امید به اتاقم اومد و آخرین خواهش فرحناز رو باهام در میون گذاشت و خیلی سرد و جدی در سکوت منتظر جوابم شد … چقدر دلم می خواست تو چشاش نگاه کنم و بگم ای کاش این خواهش تو بود نه فرحناز … ای کاش تو به خاطر اجبار نمی خواستی باهام ازدواج کنی … ای کاش تو عاشقم بودی و این حرف دل خودت بود ولی … جوابی ندادم … در هر صورت چه اهمیتی داشت … امید بارها و بارها بهم گفته بود که اختیار زندگیم دست اونه … بارها روی این موضوع تاکید کرده بود …اگر من مخالف این ازدواج اجباری می شدم اون به نظر من احترامی می گذاشت … نه … پس چه بهتر که خودم رو بیشتر به حقارت نمی کشوندم و سرنوشت به قمار باخته خودم رو همینطور که بود پذیرا می شدم … پس سکوت کردم …
امید کلافه از سکوت من صورتم رو به طرف خودش برگردوند : می دونم واست سخته ولی می گی چی کار کنم ؟ … تمام این سال ها فکر می کردم که ازش متنفرم … تمام این سال ها سعی کردم فراموش کنم که مادری دارم … ولی نشد … سوگل متاسفم … ولی من چاره دیگه ای ندارم … نمی خوام این دم آخری دلشو دوباره بشکونم … تمام این سال ها زجرش دادم ولی الان … دیگه نمی تونم …
میون حرفش پریدم و با بغضی که سعی به فرو خوردنش داشتم گفتم : امید نمی خوام چیزی بشنوم … هر طور که خودت صلاح می دونی … در هر صورت من که حق مخالفت ندارم …
نگاه رنجیده اش رو ازم گرفت و با لحن سردی در حالی که به طرف در می رفت گفت : فردا صبح آماده باش وقت گرفتم واسه عقد …
پوزخندی زدم که از چشمش دور نموند و در رو محکم به هم کوبوند و از اتاق بیرون رفت …
هه وقت گرفتم واسه عقد … آهی می کشم و در حالی که قطره اشکی از گوشه چشمم سرازیر شده بود با خودم می گم : پس درست فکر کرده بودم … نظر من هیچ وقت واسش مهم نبود … اون حتی قبل از این که باهام صحبت کنه وقت هم گرفته بود … پس این نمایش مسخره رو واسه چی راه انداخته بود … به گریه می افتم … کاش واقعا” دوسم داشت … کاش …
سرور خانم قرآن رو می بوسه و در حالی که فاتحه ای می خونه آهی می کشه و به طرف آشپزخونه می ره … زانوهام رو تو بغلم جمع می کنم و با غصه سرمو رو زانوهام میذارم … اصلا” باور کردنی نیست دقیقا” همون روز عقدمون … وقتی با امید بعد از عقد به بیمارستان میریم چشمای فرحناز از خوشحالی برق می زد … منو در آغوش گرفت و با صدای ضعیفی بهم گفت: می دونم خوشبخت می شی … مطمئنم …
ساعتی از اومدنمون از بیمارستان نمی گذشت که تماس گرفتن و گفتن فوت کرده … توی این یک هفته امید تمام وقت دنبال کارهای مربوط به فرحناز بود … طبق وصیتش تمام هزینه های مراسم و قسمت اعظم ثروتش به چند موسسه خیریه داده شد … امید رو خیلی کم می دیدم و شب ها فقط از باز و بسته شدن در اتاقش متوجه اومدنش می شدم … آهی می کشم و با افسردگی بلند می شم و به سمت اتاقم می رم …

با نوازش دستی روی موهام خواب آلود چشام و باز می کنم … اون اینجا چیکار می کنه ؟ … آروم بلند می شم و با گیجی می گم :
چیزی شده ؟…
لبخند خسته ای می زنه و می گه :
نه … ولی دیگه خواب بسه … شنیدم از ظهر خوابیدی … بهتره بلند شی …
بی حوصله سری تکون می دم و منتظر نگاش می کنم تا از اتاق بیرون بره … انگار اونم متوجه نگام می شه ولی با نیشخندی خودشو روی تخت میندازه و با شیطنت دستاشو به طرفم دراز می کنه … حرصم می گیره با خودش چی فکر کرده … وقتی منو نمی خواد انتظار داره هر وقت که اراده کرد مثل عروسکی خودم و تو آغوشش بندازم … بی توجه بهش به اون طرف تخت می رم تا بلند شم …
_کجا خانم خانما ؟ …
سعی می کنم دستاش رو از دور کمرم باز کنم :
ولم کن امید … دیوونه شدی ؟ …
بی توجه به تقلام منو تو آغوشش می کشه و همانطور که دراز کشیده سرم رو روی سینه اش می ذاره … شروع می کنم به دست و پا زدن و سعی می کنم خودم رو ازش جدا کنم … انگار مقاومتم عصبانیش کرده … می چرخه و در حالی که روم دراز می کشه دستام رو بالای سرم نگه می داره و با غضب تو چشام براق می شه :
چته ؟ … این کارا یعنی چی ؟ …
منم با عصبانیت تو چشاش زل می زنم :
ولم کن … اصلا” منظور خودت از این کارا چیه ؟ …
پوزخندی می زنه و با لبخند حرص درآوری می گه :
این کارام کاملا” واضحه … یعنی من شوهرتم … اگه بعد از یک هفته هنوز نفهمیدی دیگه اونش تقصیر من نیست …
با لجبازی حرفشو قطع می کنم :
اصلا” هم از این خبرا نیست … این ازدواج فقط به خاطر فرحناز بود همین … تو که …
صورتش رو با عصبانیت نزدیک صورتم میاره و با لحن ترسناکی در حالی که تو چشام خیره شده می گه :
خوب اگه قصدت عصبانی کردن من بود تبریک می گم خانم کوچولو چون کاملا” موفق شدی ولی واست گرون تموم می شه …
قبل از این که بخوام عکس العملی نشون بدم داغی لباش رو روی لبام حس می کنم … وقتی که بالاخره رهام می کنه با خشمی که هنوز مهار نشده شروع می کنه به باز کردن پیراهنش :
حالا درسی بهت می دم که واسه همیشه یادت بمونه که من شوهرتم و تو حق اعتراض نداری …
با وحشت بهش نگاه می کنم که در حال درآوردن پیراهنش … با بدنی لرزان ازش فاصله می گیرم … امید با دیدن این صحنه به طرفم خیز برمی داره … جیغی می کشم و گوشه دیوار کز می کنم … دستش رو به طرفم دراز می کنه و با آرامش دلهره آوری می گه :
زود بیا این جا سوگل … باور کن هر چی عصبانی ترم کنی به ضرر خودته …
بی توجه بهش تکونی به خودم می دم و با ترس سعی می کنم تخت رو دور بزنم … انگار این بی محلیم واسش گرون تموم می شه توی یه چشم برهم زدن به طرفم میاد و از پشت می گیرتم …
با لکنت به التماس می افتم :
امید تو رو خدا خواهش می کنم این کار رو باهام نکن …
_خفه شو سوگل خفه شو … نمی خوام صداتو بشنوم …
هق هقم فضای اتاق رو پر می کنه :
تو رو خدا امید اذیتم نکن … تو که منو نمی خوای … خواهش می کنم …
_چی ؟
منو به دیوار می چسبونه :
به من نگاه کن سوگل … مگه با تو نیستم …
از پشت پرده اشک بهش نگاه می کنم … در حالی که روم خم شده می گه :
از چی حرف می زنی هان ؟ …
با ترس نگاش می کنم …
با بی صبری تکونم می ده : جوابمو بده کی گفته من تو رو نمی خوام ها ؟ …
با چشایی گرد شده بهش نگاه می کنم … خودش از چی حرف می زد …
نمی دونم تو چهره ام چی دید که سری تکون می ده و در حالی که آهی می کشه منو به طرف تخت می بره … با دیدن این وضعیت دوباره از ترس اشکام شروع می کنند به باریدن …
_نه … نه … امید خواهش می کنم …
_هییسسس … بس کن سوگل … مگه با تو نیستم … بشین … گفتم بشین …
با وحشت می شینم و گوشه تخت کز می کنم … سعی می کنم به بالا تنه لختش نگاه نکنم … انگار خودش هم متوجه شده … به طرف لباسش می ره و شروع می کنه به پوشیدنش … سرم همچنان پایینه … وقتی دوباره به طرفم برمی گرده با وحشت خودم رو بالا می کشم و سعی می کنم خودم رو از دسترسش دور کنم … جلوی پام کنار تخت زانو می زنه و به آرامی می گه :
_کاریت ندارم سوگل … قسم می خورم فقط می خوام باهات حرف بزنم … باشه … حالا بیا نزدیک تر … سوگل نشنیدی چی گفتم ؟ … آفرین دختر خوب … حالا بهم بگو چرا فکر می کنی من نمی خوامت ها ؟ …
با چشای از حدقه دراومده بهش نگاه می کنم … از این رفتاراش گیج شدم … نمی دونم منظورش از این کارا چیه … دستش رو جلو میاره نفسم و حبس می کنم و با وحشت خودم رو عقب می کشم … آهی می کشه و می گه :
سوگل تا حالا شده من زیر قولم بزنم … آره ؟ …
جوابشو نمی دم … ولی وقتی با سماجت بهم خیره می شه به ناچار سرمو تکون می دم …
_خب حالا من قول می دم که کاریت نداشته باشم … به شرطی که مثل یه دختر خوب جوابمو بدی … چرا فکر می کنی نمی خوامت ؟ …
با بغض و صدایی که به زور شنیده می شد بدون این که نگاش کنم بالاجبار می گم :
تو منو دوست نداری … من واست هیچ اهمیتی ندارم … تو هیچ وقت به نظر من …
ولی قبل از این که بتونم حرفم رو ادامه بدم خودم رو تو آغوشش می بینم که در حالی که بوسه ای به سرم می زنه با خنده می گه :
خدای من توی اون کله کوچولوت چی میگذره ؟ … فکر می کنی اگه دوست نداشتم چرا سفرم رو توی ایران این همه مدت عقب انداختم … چرا تمام اون مدت توی اون قمارخونه شهناز رو تحمل کردم و پا به پای اون توی نقشه ی کثیفی که واسم کشیده بود همراهیش کردم … چرا تمام مدتی که توی این خونه بودی خودم رو توی کار غرق کردم تا به قولی که به تو دادم عمل کنم … واقعا فکر می کنی اینا دلیل واسه دوست داشتن تو نیست …

با گیجی همینطور که سرم توی آغوشش می پرسم : قول ؟ …
سرمو بالا می گیره و با لبخند می گه :
آره قول ؟ یادت نیست ؟ … همون شب اول توی هتل … با اون چشای اشکی بهم گفتی که می خوای واسه آیندت خودت تصمیم بگیری … ازم قول گرفتی که بذارم اون طوری که دوست داری زندگی کنی ؟ … درسته که من یه خرده تو این جور مسائل سختگیرم …
و با دیدن طرز نگاهم با خنده ادامه می ده :
باور کن سوگل در مورد تو من خیلی نرمش نشون دادم … می تونم قسم بخورم که هر کس دیگه ای بود این همه ملایمت از خودم نشون نمی دادم …
آهی می کشه و با مهربانی دوباره منو تو آغوشش می گیره و زمزمه وار می گه :
همه چی از اون روز بارونی شروع شد …. وقتی بلند شدی و به طرف ماشین نگاه کردی یه لحظه با دیدنت با اون سر و وضع و موهای پریشون و خیس که روی شونه هات ریخته شده بود انگار مسخ شدم … یه حس عجیبی تمام وجودم رو گرفت یه حسی که تا مدت ها واسم ناشناخته بود و سعی می کردم ازش فرار کنم … یه حسی که هرگز قبلا” تجربش نکرده بودم …
با بهت از حرفایی که ازش می شنیدم تو آغوشش ماتم برده بود … کمی گذشت تا دوباره صدای گرفته اش رو شنیدم :
خودمم نفهمیدم چی شد که وقتی به خودم اومدم متوجه شدم پشت در اون قمارخونه ام … ساعت ها زیر بارون توی ماشین نشستم و با کلافگی سعی کردم با اون حس تازه ای که داشت تمام وجودم رو می گرفت مبارزه کنم … بعد از کلی کلنجار رفتن به خودم گفتم فقط یه بار … فقط یه بار می رم تو و عطش کنجکاویم رو فروکش می کنم … ولی نشد …
ساعت ها اون جا می نشستم و با خشم نگاه های هیز و کثیفی که مدام اندام تو رو می کاویدند رو زیر نظر می گرفتم و به سختی با این میل که بلند شم و اون جا رو به آتیش بکشونم مبارزه می کردم … کم کم با زیر نظر گرفتن میز قمار و رفتارهای شهناز متوجه شدم که اون چه آدم کثیف و حقه بازیه و چه نقشه ای توی سرش داره … اون جا بود که فهمیدم شاید تنها راه به دست اوردن تو همین باشه … پس با اون شهناز کثافت وارد بازی شدم …
خودم رو ازش جدا می کنم و نگاه بهت زدمو بهش می دوزم … نیشخندی به چهره ام می زنه و با لذت ادامه می ده :
می دیدم به خاطر پولایی که وسط می ذارم چشاش برق می زنه … همه رو می دیدم و لذت می بردم … لذت از اینکه دارم به هدفم نزدیک تر می شم … وقتی که تمام اموالش رو باخت اونجا بود که اون پیشنهاد رو بهش دادم …
با چشای گرد شده بهش نگاه می کنم …
آروم با دستش سرم رو به عقب هل می ده و در حالی که چشم غره ای نثارم می کنه می گه :
پس می بینی که واسم اهمیت داشتی که با وجود این که واسه برگشت خیلی عجله داشتم و فقط واسه فروش بعضی از املاک پدریم اومده بودم ایران سفرم رو عقب انداختم و موندم تا تو رو مال خودم کنم …
با ناباوری گفتم :
_پس چرا اون شب در مورد ازدواجمون گفتی مجبور شدی ؟ …
با مهربانی بوسه ای به موهام زد و گفت :
می تونم قسم بخورم که درخواست فرحناز آرزوی قلبیم بود … ولی می خواستم زمانی باشه که تو هم بهم علاقمند شده باشی … اگه به خاطر فرحناز نبود هر چقدر طول می کشید صبر می کردم تا تو رو عاشق خودم کنم … ولی تو اون شرایط چاره ای دیگه ای نداشتم… و با شیطنت ادامه داد:
می خواستم صبر کنم تا عاشقم بشی و بعد باهات عروسی کنم ولی حالا که تو خانم کوچولوی خودم شدی دیگه نمی تونم منتظر بمونم تا عاشقم بشی …
با دیدن صورت سرخم خنده ای می کنه و با مهربانی و عشق زیر گوشم زمزمه کرد :
سوگل کاری می کنم که به زودی عاشقم بشی … بهت قول می دم …
در حالی که از ذوق این اعتراف نمی دونم چی کار کنم با خنده ی شیطنت آمیز می گم :
ولی من عاشقت هستم امید …
خنده ای می کنه و در حالی که من هنوز تو آغوششم روی تخت دراز می کشه و در حالی که روم خم می شه با شیطنت می گه :
خوب پس نیازی به صبر ندارم درسته سوگل ؟ …

پایان